خانم ها در تقویم زنانه بهانه نمی گیرند، غر غر و نمی شوند، همه چیز را منفی نمی نگرند، بیخودی عصبانی و شاکی نمی شوند و ... . خانم ها در تقویم زنانه تنها قدرت سازش و انعطاف پذیری خود را از دست می دهند. توان چشم بستن و نادیده گرفتن را از دست می دهند. همین...!!!
پ.ن. ربطی به من نداشت. من در تقویم زنانه نیستم. کلی بود و البته کاملا صحیح...
نوشته شده توسط باران در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت 12:38 موضوع | لینک ثابت
صبح ساعت ۷ از خواب بیدار می شیم.لباس گرم می پوشیم و می ریم پیاده روی. خیابون و تا ته می ریم و کلی می خندیم و هوای تمیز استشمام می کنیم. تو راه برگشت نون تازه و داغ با خامه و مربا و شکلات صبحانه و پنیر خامه ای می خریم. ساعت تقریبا ۸ صبح شده که برمی گردیم خونه. چای ساز و راه میندازیم و تو این فاصله هرکدوم یه دوش می گیریم و من آرایش می کنم و تمیز و خشگل می شینیم سر سفره صبحانه.تو این فاصله هم شادترین آهنگ هایی که سراغ داریم درحال پخشه. صبحانه که تموم شد شال و کلاه می کنیم و راه می افتیم به طرف نشر ثالث. بیشتر مسیر رو هم پیاده گز می کنیم. بدون غر از سردی هوا و خستگی راه. تو این مدت هم کلی می خندیم و شادیم و سرخوش. به نشر ثالث که رسیدیم می افتیم وسط کتابا. کلی کتاب خوب با جلدای خوشگل و هیجان آور انتخاب می کنیم. بعضی ها رو می خریم بعضی ها رو هم وارد لیست خرید می کنیم. بعد راه می افتیم طرف خیابون ولیعصر .هوس یه هات چاکلت داغ یا شیرکاکائو کردیم.تا کافه فرانسه پیاده می ریم.. تو کل مسیر هم شادیم و سرخوش. چشم در چشم همدیگه با یه نوشیدنی داغ شروع می کنیم به حرف زدن. از هر دری. از خودمون و زندگیمون. از خاطره های با هم بودنمون. از کار و خلاصه از همه چیز.... ، بعد می ریم سراغ سینماها.فیلم های روی پرده . یکی رو انتخاب می کنیم و برای بعدازظهر بلیط رزرومی کنیم. دیگه کم کم گشنمون شده.می ریم طرف شبستان. با یه دیزی خوشمزه و پر چرب خودمون و مهمون می کنیم.با کلی مخلفات. ماست و سبزی تازه و ترشی و دوغ... وای که چه قدر حال می ده. بعد از یه دیزی سنگین فقط خواب می چسبه. می ریم طرف خونه و یه راست می افتیم رو تخت و یه چرت دلچسب می زنیم. ولی ساعت می ذاریم تا از سانس سینما جا نمونیم. از خواب که بیدار شدیم یه چای گرم می خوریم تا سرحال بشیم.بعد دوباره شال و کلاه می کنیم می ریم طرف سینما. یه فیلم خوب که دچار یاس فلسفی نشیم می بینیم و بعد از فیلم برای کامل کردن یک روز خوب می ریم خرید که می تونه یه جوراب ساده باشه می تونه هم چیزهای گرون تر باشه.می تونه هم اصلا نباشه و فقط دیدن مغازه ها باشه. بعد می ریم ستاره آبی و یه شام سبک مثل ۲ برش پیتزا یا سیب زمینی می خوریم و می ریم خونه. واسه آماده شدن برای روز بعد که باید صبح زود برای رفتن به محل کار آماده بشیم و شروع برای کار روزانه و تکراری شاید برای چندماه . تا دوباره برای یه روز خوب و دوست داشتنی برنامه ریزی کنیم.![]()
پ.ن: صدای زنگ موبایلم می یاد .انگار دیگه باید از خواب بیدار شم و برم سرکار.
نوشته شده توسط باران در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 ساعت 11:40 موضوع | لینک ثابت
برف می یاد.خیلی زیاد.اما من آدم برفی درست نکردم.چرا؟ حتی برف بازی هم نکردم.باز هم چرا؟ نمی دونم. شاید وقتش نبود. شاید حسش نبود. شاید هم همراهش نبود.۲ روزه همه تعطیل هستن و ما سرکار.از پنجره اتاقم که نگاه می کنم همه جا یخ زده. همه چیز مرده. تا چشم کار می کنه سکوت و سکوته... کاش این سرما باعث نشه آدما به هم دروغ بگن.کاش این سرما باعث نشه دلا یخ بزنه.کاش این سرما باعث نشه آدما از هم دور بشن.کاش این سرما آدما رو نسبت به هم بی اعتماد نکنه. هیچ وقت از این که گرما می ره و سرما می یاد ناراحت نشدم. مثل همون وقتی که سرما می ره و گرما می یاد.هر دو رو دوست د ارم. کاش این سرما کاری نکنه که ازش بدم بیاد.کاش کاری نکنه که بگم وااای دوباره سرمااا اووومدددد. یه گمشده دارم. یه حس گمشده.نمی دونم کجا می تونم پیداش کنم. شاید هم همین نزدیکیا باشه و من نمی تونم ببینمش. آخه هیچ کس هم نیست که کمکم کنه تا پیداش کنم.انگار به همه سپرده که کمکش نکنین تازه کاری کنین که بیشتر من و گم کنه. حس می کنم هر چی به طرفش می رم اون از من دورتر می شه. نکنه از سرماست که بعضی وقت ها با دیدن بعضی چیزا حس می کنم دیگه هیچ وقت گمشده ام و پیدا نمی کنم.نمی دونم... فقط حالم خوب نیست... خسته ام... از گشتن خسته شدم...همین!!!!!....
نوشته شده توسط باران در سه شنبه هجدهم دی 1386 ساعت 12:9 موضوع | لینک ثابت
۱. برف می یاد.هوا سفیده سفیده.من چرا باید الان تو یه اتاق پشت یه میز با کلی کاغذ روش باشم و نتونم برم بیرون تا جایی که نفس دارم بدوم؟ انصافه؟؟؟!!!!!
۲. با این که کمتر وقت دارم به خودم برسم و اغلب اوقات خسته ام ولی بازهم سرم اونقدر شلوغ نیست که به بی محبتی ها و بی معرفتی ها فکر و توجه نکنم.
۳. دیشب حتی تو خواب هم به این فکر می کردم که چرا همه از من توقع دارن ولی هیچ کس نمی خواد بفهمه که منم ممکنه از کسی توقعی داشته باشم. خیلی دارم سر این موضوع اذیت می شم. چاره اش یا اینه که بی توقع از کسی هر کاری رو که اون ها رو خوشحال می کنه انجام بدم و یا قید همه چیز و بزنم و هیچ کس و آدم حساب نکنم. موضوع اینه که فقط دارم اذیت می شم. همین!!! کسی هم نمی فهمه. مثل همیشه.
۴. چند وقت پیش یه بنده خدایی می خواست به بنده زیر میزی رد کنند که من با یک حرکت انتحاری مانع شدم. حالا پررو پررو بازم زنگ می زنه اینجا و انگار نه انگار چیزی شده می گه و می خنده. از این لجم می گیره که چرا اون موقع جدی تر باهاش حرف نزدم.
۵. کلاس های رانندگی به خوبی می گذره و من به زودی در مسابقات رالی شرکت خواهم کرد. فقط مشکل این جاست که ۱ ساعت اول کلاس و من در خواب به سر می برم. تازه بعد از یک ساعت بیدار می شم و یارو مجبوره همه ی اون چیزایی که تو یک ساعت اول گفته رو دوباره بگه. بی صبرانه منتظر لحظه ی take off هستم...
6. امروز صبح اگر مغزم دیرتر فرمان می داد و نرده ها رو نمی گرفتم، بعد از 180 درجه ای که رو برف ها باز کردم 7-8 تا پله رو با سر می رفتم پایین. اونوقت به جرگه ی وبلاگ نویسان مرحومه می پیوستم و داغ مامان شدن می موند رو دلم. تا من باشم که یه کم میخ بکوبم ته کفشم عین این صخره نوردا...
7. یه مدیر داریم که خیلی ماهه. زنش که زنگ می زنه بهش ناخودآگاه با عشق باهاش حرف می زنه. اصلا نمی تونه با خانمش رسمی صحبت کنه. خانومشم هر دفعه زنگ می زنه یعنی پول می خواد. با این که خودش کار می کنه ولی همیشه می گه شب انقدر پول بیار می خوام فلان چیز و بخرم. فلان جا برم. به قول آزاده همینه که انقدر عزیزه.
پ.ن. وقتی آدم احساسای چندگانه داره، یعنی از چیزی خوشحاله، همزمان از موضوع مهم دیگه ای ناراحته، از دست کسانی عصبانیه و همزمان از کسانی خرسند چی کار باید کنه؟
نوشته شده توسط باران در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 ساعت 9:31 موضوع | لینک ثابت
عجب حسی دارد این دلتنگی. عجب حسی دارد این دوست داشتن و رخنه کردنش در بند بند وجودت. عجب حسی دارد این خواستن بی هیچ توقعی. دوست دارم چشم هایم را ببندم ، دستهایم را باز کنم و بچرخم و بچرخم و شکر کنم و شکر.آن قدر که مست شوم.مست مست. بخندم و بخندم و بلند. آن قدر بلند که تو بشنوی. تویی که غیر از تو کسی را ندارم. چند وقتی است که لبریزم از احساس خوب. حس لطیف خواستن، بی اراده، بی توقع.
تقدیمش می کنم به تویی که خواستنت برای من فراتر از روح و تن است...
نوشته شده توسط باران در دوشنبه سوم دی 1386 ساعت 16:13 موضوع | لینک ثابت
سلام
فکر کنم آخر هفته خوبی داشته باشیم.مامان می خواد برامون شب چله ای بیاره.۵ شنبه دوست عزیزی مهمونمونه که چون یه کم خوش خوراکه همش تو این فکرم که غذا چی درست کنم.دوست داشتم ۳ تا دیگه از دوستان هم بودن و من یه دفعه یه مهمونی کوچولو می گرفتم و خیالم راحت می شد. به خدا خیلی سخته واسم که بخوام دوباره کاری کنم. هر چند همسری خیلی بهم کمک می کنه اما بازهم سخته. جمعه هم که می خوام پیشنهاد بدم از صبح بریم خونه خواهرهای همسری.مامان و بابای همسری می خوان بیان و گوشت قربونی بیارن.کاش همسری مرخصی بگیره تا جمعه راحت باشیم و خوش بگذرونیم. احتمالا ناهار هم اونجا باشیم .شب چله هم خونه عزیزم دعوتیم. حتما باید یادم باشه کتاب حافظ همراهمون ببرم. خیلی دلم می خواد همسری قبول کنه اونجا یه کم دف بزنه. شب چله و فال حافظ و دف و آواز خیلی می چسبه. شب یلدا هم تولد شبیه. نمی دونم چی براش بخرم. باید فکر کنم. دیگه بگم که دیشب خواب دیدم داریم تو یه بازاری با همسری قدم می زنیم و مغازه ها رو نگاه می کنیم و حرف می زنیم. یه دفعه از پشت یه بچه ی کوچولوی مامانی اندازه ی یه بند انگشت اومد دستامون و گرفت و بین ما وایساد. خیلی ماه و جیگر بود. ۳ تایی تو همون بازار راه افتادیم و کلی خندیدیم و من کلی قربون صدقه بچه رفتم. دیگه یادم نیست چی شد فقط یادمه ما سوار یه وسیله شبیه اتوبوس شدیم که انگار برگردیم. بعد اون بچه رو دیدم که داره با یه خانم و آقای دیگه دنبال یه چیزی می گردن. می گفتن یه کیسه گم کرده که توش پره کیسه بوده. بعد یکی از مغازه دارها یه کیسه پر از کیسه بهش داد و اونم به من نگاه کرد و خندید و رفتن.
خیلی عجیب بود. نمی دونم تعبیرش چیه. هر چی هست خیر باشه.
پ.ن. می خوام یه کم هم از خاطرات روزانه و اتفاقاتی که می افته حرف بزنم. مگه اشکالی داره.خوبه دیگه. ![]()
نوشته شده توسط باران در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ساعت 11:20 موضوع | لینک ثابت
کاش دارویی وجود داشت که آستانه ی تحمل آدما رو بالا می برد.
نوشته شده توسط باران در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 ساعت 15:57 موضوع | لینک ثابت
دیروز که گذشت...
فردا که هنوز نیومده...
پس امروز و عشق است...
نوشته شده توسط باران در یکشنبه یازدهم آذر 1386 ساعت 10:5 موضوع | لینک ثابت
کودکیم را دوست دارم
... پدرم را اما بیشتر
نوشته شده توسط باران در سه شنبه ششم آذر 1386 ساعت 14:27 موضوع | لینک ثابت
Terminal را دوست داشتم. اما فقط به عنوان یک فیلم که ساخته ذهن نویسنده است. نه به عنوان فیلمی برگرفته از یک سرگذشت واقعی. می شود از هر فیلمی به تعبیر خود نکته ای، سخنی و یا صحنه ای قابل تامل یافت که با توجه به ارزش و کیفیت فیلم، آن نکته وزن دار می شود. از ترمینال هم می شد نکته هایی یافت که ارزش فکر کردن داشته باشند و یا نقش بستن لبخندی تامل انگیز بعد از دیدن صحنه ای از آن . اما اگر به رنج سال ها زندانی شدن فردی در فرودگاهی که مبدا پروازها و آزادی هاست فکر کنیم، فیلم سطحی، ضعیف و غیر قابل قبول است. حتی ممکن است به خاطر تغییر هویت ها و فرهنگ ها ، حس تعصب هر ایرانی را برانگیزد.گاهی حس می کردم سوژه اصلی به تمسخر گرفته شده است و گاهی در به تصویر کشیدن رنج ها نوعی ساده انگاری آزار دهنده دیده می شد. شاید اگر فیلم برگرفته از سرگذشتی نبود می شد به عنوان فیلمی خوب از آن یاد کرد.
نوشته شده توسط باران در شنبه سوم آذر 1386 ساعت 8:34 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
<-BlogAbout->
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
هفته چهارم بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
طراح قالب
POWERED BY